5/22/2011

من تنها با تو

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،آری من با تو بودن را میخواهم

5/19/2011

فقط یه بار...


خدایا نمیدونم چرا وقتی که بهت میرسم با یه عالمه گناه بازم سرمو میگیرم
بالا خداجونم به پای  پررویی و بی ادبیم  نزار 
به جونه خودت میدونم که همه ی بنده هات وقتی بهت میرسن سرافکنده میشن
بابا هر وقت نماز میخونه سرش پایینه
ولی منکه دست خودم نیست خیلی وقته که دلم بغل میخواد
یه بغل پره خواب
میشه فقط یه بار بغلم کنی؟











دیگر حاجت هیچ استخاره نیست،
 دیگر از چیزی نمیترسم،

من در پی این سالها آنقدر خوابِ کلمات را آشفته دیدم تا شاعر شدم.
آری اینک من شاعر چشمانِ توام....

                                                        

5/18/2011

زمزمه ی روسپیان

در باران و به شب
به زیرِ دو گوشِ ما
در فاصله‌یی کوتاه از بسترهای عفافِ ما
روسبیان
به اعلامِ حضورِ خویش
آهنگ‌های قدیمی را
با سوت
          می‌زنند.

(در برابرِ کدامین حادثه
                            آیا
انسان را
           دیده‌ای
با عرقِ شرم
بر جبینَش؟)